ما ز میخانه عشقیم گدایانی چند
باده نوشان و خموشان و خروشانی چند
ای که در حضرت او یافته ای بار ببر
عرضه بندگی بی سرو سامانی چند
کای شه کشور حسن و ملک ملک وجود
منتظر بر سر راه اند غلامانی چند
عشق صلح کل و باقی همه جنگ است و جدل
عاشقان جمع و فرق جمع پریشانی چند
سخن عشق یکی بود ولی آوردند
این سخن ها به میان زمره نادانی چند
آنکه جوید حرمش گو به سر کوی دل آی
نیست حاجت که کند قطع بیابانی چند
زاهد از باده فروشان بگذر دین مفروش
خورده بین هاست در این حلقه و رندانی چند
نه در اختر حرکت بود نه در قطب سکون
گر نبودی به زمین خاک نشینانی چند
هردر اسرار که بر روي دلت بر بندند
رو گشايش طلب از همت مرداني چند
- حکیم ملاهادی سبزواری -
+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 23:8  توسط حميد ابراهيمي
|
اهل گردم، دل ديوانه اگر بگذارد
نخورم مي، غم جانانه اگر بگذارد
گوشه ای گيرم و فارق ز شر و شور شوم
حسرت گوشهء ميخانه اگر بگذارد
عهد کردم نشوم همدم پيمان شکنان
هوس گردش پيمانه اگر بگذارد
معتقد گردم و پابند و ز حيرت برهم
حيرت اين همه افسانه اگر بگذارد
شمع می خواست نسوزد کسی از آتش او
ليک پروانهء ديوانه اگر بگذارد
دگر از اهل شدن کار تو بگذشت عماد
چند گويی دل ديوانه اگر بگذارد
- عماد -
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 18:18  توسط حميد ابراهيمي
|
اي نـسيم سـحر آرامگه يار کجاسـت
مـنزل آن مه عاشق کش عيار کجاست
شـب تار است و ره وادي ايمن در پيش
آتـش طور کـجا موعد ديدار کجاسـت
هر کـه آمد به جهان نقـش خرابي دارد
در خرابات بگوييد که هشيار کـجاسـت
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکتهها هست بسي محرم اسرار کجاست
هر سر موي مرا با تو هزاران کار اسـت
ما کـجاييم و ملامت گر بيکار کجاسـت
بازپرسيد ز گيسوي شکن در شکـنـش
کاين دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
عقـل ديوانه شد آن سلسله مشکين کو
دل ز ما گوشه گرفت ابروي دلدار کجاست
ساقي و مطرب و مي جمله مهياست ولي
عيش بي يار مهيا نشود يار کـجاسـت
حافـظ از باد خزان در چمن دهر مرنـج
فـکر معـقول بفرما گل بي خار کجاست
- لسان الغیب -
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 8:31  توسط حميد ابراهيمي
|
ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه و سرسبز دار
قصد این مستان و این بستان مکن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسکین و سرگردان مکن
بر درختی کآشیان مرغ توست
شاخ مشکن مرغ را پران مکن
جمع و شمع خویش را برهم مزن
دشمنان را کور کن شادان مکن
گر چه دزدان خصم روز روشنند
آنچ میخواهد دل ایشان مکن
کعبه اقبال این حلقه است و بس
کـعـبـه اومـیـد را ویـران مـکـن
این طناب خیمه را برهم مزن
خیمه توست آخر ای سلطان مکن
نیست در عالم ز هجران تلخ تر
هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن
- مولوی -
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 21:38  توسط حميد ابراهيمي
|
شب قدر است و طی شد نامه هجر
سـلامٌ فـيـه حتـی مـطلع الـفـجـر
دلا در عاشقی ثابت قدم باش
که در اين ره نباشد کار بیاجر
من از رندی نخواهم کرد توبه
ولو اذيتنی بالهجر و الحجر
دلم رفت و نديدم روی دلدار
فغان از اين تطاول آه از اين زجر
برآی ای صبح روشن دل خدا را
که بس تاريک میبينم شب هجر
وفا خواهی جفا کش باش حافظ
فاِنَ الربحَ والخُسرانَ فی التَجر
- لسان الغیب -
شبهاي قدر ... شبهايي که مي تواني دستهايت را دور گردن قاصدکهاي دعا حلقه کني و با آنها بروي بالا...بالا ...تا خدا
شبهايي که مي تواني خودت را دوباره پيدا کني ... و بتکاني غبار روحت را و بزدايي زنگار دلت را
شبهايي که اگر بخواهي مي تواني با خودت ...و خدايت... دوباره آشتي کني...هر چه بغض داري بترکاني ..و هر چه اشک داري بي صدا گريه کني
خدايا کمك کن اين شبها را قدر بدانيم
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 20:29  توسط حميد ابراهيمي
|
روی تـو گلی ز بوستانی دگـرست
لـعـل لـبـت از گـوهـر کـانـی دگـــر است
دل دادن عـارفان چنین سهل مگیر
بــا حُـسـن دلاویــز تــو آنـی دگـــر است
ای دوست حدیث وصل و هجران بگذار
کان عشق مـن و تو داستانی دگر است
تـیـر غــم دنـیـا بــه دل مــا نــرسـد
زخـم دل عـاشـق از کـمـانی دگـر است
- سایه -
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 22:41  توسط حميد ابراهيمي
|
خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پايانش تو باشی
خوشا چشمی که رخسار تو بيند
خوشا ملکی که سلطانش تو باشی
خوشا آن دل که دلدارش تو گردی
خوشا جانی که جانانش تو باشی
خوشی و خرمی و کامرانی
کسی دارد که خواهانش تو باشی
چه خوش باشد دل اميدواری
که اميد دل و جانش تو باشی
همه شادی و عشرت باشد ای دوست
در آن خانه که مهمانش تو باشی
گل و گلزار خوش نايد کسی را
که گلزار و گلستانش تو باشی
چه باک آيد ز کس آنرا که او را
نگهدار و نگهبانش تو باشی
مپرس از کفر و ايمان بيدلی را
که هم کفر و هم ايمانش تو باشی
مشو پنهان از آن عاشق که پيوست
همه پيدا و پنهانش تو باشی
برای آن به ترک جان بگويد
دل بيچاره تا جانش تو باشی
عراقی طالب درد است دائم
ببوی آنکه درمانش تو باشی
- عراقی -
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 23:17  توسط حميد ابراهيمي
|
برخیز دلا که دل به دلدار دهیم
جان را به جمالِ آن خریدار دهیم
این جان و دل و دیده پی دیدنِ اوست
جان و دل و دیده را به دیدار دهیم
- سایه -
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 18:24  توسط حميد ابراهيمي
|
صـنمـا بـه تـو دل دارد خو
نـکـنـد بـه دری دیـگـر رو
نسپـرده بـه جـایی سر را
نـنـهـاده قــدم بـر هـر کـو
دل و دین که به یغما بردی
زده ای ره مـن از هـر سـو
نشنـاسم سـر خـود از پـا
که به چوگان تو هستم گو
من و عشق تو عیّاری بس
کـه بـه غـیـر تـو دیّـاری کـو
تـا نوشیدم می بی رنگی
رسـتـم از عـالـم رنـگ و بـو
زین پس منم و جانی شیدا
قلبی مفتون که کند هو هو
تـا نـوری به دلـم بـخشیدی
گوید بی من و ما هر دم او
- دکتر جواد نوربخش -
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 22:7  توسط حميد ابراهيمي
|
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تـا ببینی کـه نـگارت بـه چـه آیـیـن آمد
مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای
که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد
گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد
ناله فریادرس عاشق مسکین آمد
مرغ دل باز هوادار کمان ابرویست
ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
کـه به کام دل ما آن بشد و این آمد
رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار
گریهاش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل
عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد
- لسان الغیب -
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 21:43  توسط حميد ابراهيمي
|
دوش از جناب آصف ، پیک بشارت آمد
کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد
خاک وجود ما را از آب دیده گِل کن
ویرانسرای دل را گاه عمارت آمد
این شرح بینهایت کز زلف یار گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد
عیبم بپوش زنهار ای خرقه می آلود
کان پـاک پـاکدامن بـهـر زیـارت آمد
امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبان
کان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد
بر تخت جم که تاجش معراج آسمان است
همت نگر که موری با آن حقارت آمد
از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگه دار
کان جادوی کمانکش بر عزم غارت آمد
آلودهای تو حافظ ، فیضی ز شاه درخواه
کان عـنصر سماحت بـهـر طـهارت آمد
دریاست مجلس او دریاب وقت و دُر یاب
هان ای زیـان رسیده وقت تجارت آمد
- حضرت حافظ -
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 21:54  توسط حميد ابراهيمي
|
پـرسـتـویـی غـریـب و بـی پـنـاهـم
کـه خـون مـیريـزد از بـال نگاهم
چه سازد با تو اي سر در هوا سرو
دل چون بيد مجنون سر به راهم
- پرتو كرمانشاهي -
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 20:11  توسط حميد ابراهيمي
|
ای عاشقان، اي عاشقان پيمانهها پر خون كنيد
وز خونِ دل چون لالهها رخسارهها گلگون كنيد
آمد يكي آتش سوار، بيرون جهيد از اين حصار
تا بردمد خورشيدِ نو ، شب را ز خود بيرون كنيد
آن يوسفِ چون ماه را از چاهِ غم بيرون كشيد
در كلبهي احزان چرا اين نالهي محزون كنيد
از چشم ما آيينهاي در پيش آن مه رو نهيد
آن فتنهي فتانه را بر خويشتن مفتون كنيد
ديوانه چون طغيان كند زنجير و زندان بشكند
از زلفِ ليلي حلقهاي در گردنِ مجنون كنيد
ديدم به خواب نيمه شب، خورشيد و مَه را لب به لب
تعبير اين خواب عجب، اي صبح خيزان، چون كنيد؟
نوري براي دوستان، دودي به چشم دشمنان
من دل بر آتش مينهم، اين هيمه را افزون كنيد
زين تخت و تاج سرنگون تا كي رود سيلاب خون؟
اين تخت را ويران كنيد، اين تاج را وارون كنيد
چندين كه از خُم در سبو خونِ دلِ ما ميرود
اي شاهدانِ بزم كين پيمانهها پر خون كنيد
- سايه -
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 5:18  توسط حميد ابراهيمي
|
آمد رمضان و عید با ماست
قفل آمد وان کلید با ماست
بربست دهان و دیده بگشاد
وان نور که دیده دید با ماست
آمد رمضان به خدمت دل
وانکس که دل آفرید با ماست
- دیوان شمس -
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 5:5  توسط حميد ابراهيمي
|
مرا با سوز جان بگذار و بگذر
اسیر و ناتوان بگذار و بگذر
چو شمعی سوختم از آتش عشق
مرا آتش به جان بگذار و بگذر
دلی چون لاله بی داغ غمت نیست
بر این دل هم نشان بگذار و بگذر
دو چشمی را که مفتون رخت بود
کنون گوهر فشان بگذار و بگذر
در افتادم به گرداب غم عشق
مرا در این میان بگذار و بگذر
مرا با یک جهان اندوه جان سوز
تو ای نامهربان بگذار و بگذر
- حمید مصدق -
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 21:9  توسط حميد ابراهيمي
|
برو که خرده گرفتن به عاشقان نه رواست
که علم و عقل تو از آنچه عشق ماست، سواست
قماش عشق به مقياس علم و عقل مسنج
كه بارگاه دل از كارگاه مغز، جداست
چو سوز عشق نبيني به ساز شعر مپيچ
كه شعر نغمه عشاق ارغنون خداست
به دست غيب بگردد چو جام دفتر عشق
هنوز خرقه حافظ به رهن ميكدههاست
- شهريار -
+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1384ساعت 18:53  توسط حميد ابراهيمي
|
بزن بر سیم آخر مُطربا امشب رُبابت را
مغنّي با هوالحق ابتدا كن فتح بابت را
نگردد مشكل دل حل ز ارباب پراكنده
به ربّ واحد يكتا حوالت كن حسابت را
خدايا عاشقم بر تو به تسليم و رضا راضي
خريدارم خطابت را پذيرايم عتابت را
تویي عين و عيان من، هويدا و نهان من
به هر سويي كنم هر دم تماشاي جنابت را
- دكتر جواد نوربخش -
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 22:48  توسط حميد ابراهيمي
|
حالمان بد نيست غم كم ميخوريم
كم كه نه، هر روز كم كم ميخوريم
آب ميخواهم سرابم ميدهند
عشق ميورزم عذابم ميدهند
خود نميدانم كجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نكردي آفتاب؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بيگناهي بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يك شب داد آمد و بيداد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه انديشه ام
عشق اگر اين است، مرتد ميشوم
خوب اگر اين است، من بد ميشوم
بس كن اي دل، نابساماني بس است
كافرم ديگر مسلماني بس است
در عيان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از اين با بي كسي خو ميكنم
هر چه در دل داشتم رو ميكنم
من نميگويم دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين شاد باش
دست كم يك شب تو هم فرهاد باش
نيستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستي كار ماست
چشم مستي تحفه بازار ماست
درد ميبارد چو لب تر ميكنم
طالعم شوم است باور ميكنم
من كه با دريا تلاطم كردهام
راه دريا را چرا گم كردهام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نميگويم كه خاموشم مكن
من نميگويم فراموشم مكن
من نميگويم كه با من يار باش
من نميگويم مرا غمخوار باش
آه ! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود
واي ! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از در و ديوارتان خون ميچكد
خون من فرهاد مجنون ميچكد
خسته ام از قصه هاي شومتان
خسته از همدردي مسمومتان
اين همه خنجر دل كس خون نشد
اين همه ليلي كسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهاد تان
كوه كندن گر نباشد پيشهام
گويي از فرهاد دارد ريشهام
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ كس هم فكر ما را كرد؟ نه
فكر دست تنگ ما را كرد؟ نه
هيچ كس از حال ما پرسيد ؟ نه
هيچ كس اندوه ما را ديد؟ نه
هيچ كس اشكي براي ما نريخت
هر كه با ما بود از ما ميگريخت
چند روزي هست حالم ديدني است
حال من از اين و آن پرسيدني است
گاه بر روي زمين زل ميزنم
گاه بر حافظ تفأل ميزنم
حافظ شوريده فالم را گرفت
يك غزل آمد كه حالم را گرفت:
«ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه ميپنداشتيم»
+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1384ساعت 12:42  توسط حميد ابراهيمي
|
ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم این ترانه از توست
آن بانگ بلند صبحگاهی
وین زمزمهي شبانه از توست
كشتي مرا چه بيم دريا ؟
طوفان ز تو و كرانه از توست
من ميگذرم خموش و گمنام
آوازهي جاودانه از توست
- سايه -
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 12:19  توسط حميد ابراهيمي
|
ای پــادشـه خـوبـان داد از غـــــم تـنـهـایـی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 6:45  توسط حميد ابراهيمي
|